تبلیغات
❤しѺ√乇❤B҉r҉o҉k҉e҉n҉ H҉e҉a҉r҉t҉❤しѺ√乇❤ - داستان عاشقانه(غمگین)


❤しѺ√乇❤B҉r҉o҉k҉e҉n҉ H҉e҉a҉r҉t҉❤しѺ√乇❤




پسر؛ میشه بمونی؟؟؟
دختر؛نه ماکه قبلا حرفامونو زدیم...بازشروع نکنااااا...
پسر؛باشه خب؛آخه من دوست دارم
دختر؛ خب منم دوست دارم
پسر ؛خب پس اینکاراچیه؟هااا؟
دختر؛گفتم که نمیشه!
پسر؛آخه.....باشه پس...مواظب خودت باش!
دختر؛باشه خب کاری نداری؟
پسر؛ ......
دختر؛الو
پسر؛جانم بگو!
دختر؛ گفتم حرفی نداری؟
پسر؛نه...توخواسته ای نداری؟؟؟
دختر؛فقط یه چیز؛ اگه یه روز خواستی منو ببینی واسم گل رز آبی میاری؟؟؟
پسر؛چرا که نه؛
دختر؛باشه ممنون ؛
پسر؛خداحافظت عشقم...
دختر؛نه یه دقه صب کن....
پسر؛قطع کردو نشنید...!
دختراشک ازچشماش سرازیر شد؛
بعداز یه ماه دختر بخاطر سرطانش ؛مرد!!!
نامه ای که نوشته بود؛
سلام...ازم دلخوری؟ خب...نخواستم بادیدن غم هام درد بکشی!
ناراحت نباش از دستم...لامصب زود قطع کردی نشدبت بگم خیلی دوست دارم...
راستی گل رز هایی رو که قولشو دادی...هنوزسرقولت هستی دیگه؟؟؟
پاشو بیا سرخاکم دیوونه تنهام...
""""""""""""""""""""
غافل ازینکه پسر همون روز خداحافظیشون خودکشی کرده...!!!
بسلامتی کسی که نمیتونم رفتنشو دووم بیارم حتی چن ثانیه


نوشته شده در شنبه 22 آبان 1395 ساعت 04:10 ب.ظ توسط ۩웃✭しѺ√乇۩웃✭E҉n҉d҉l҉e҉s҉s҉ l҉o҉v҉e҉♡✭۩しѺ√乇 نظرات




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت